Jul 15، 2009





یه آدمی که این قدر .... است که آدم حتی نمی تونه ازش بدش بیاد. که آدم فقط می تونه تو دلش حس تحقیر و ترحم داشته باشه براش. یعنی یه آدمی این قدر بیچاره که حتی نشه ازش متنفر بود.


پ.ن: اون سه نقطه صفتی است که هنوز اختراع نشده یا من بلدش نیستم.


پ.ن بعد از ارسال پست: این حس داستان این روزهای ماست. داستان یک گروه از آدم های توی خیابان هامون.




Jul 11، 2009

جییییییز



بچه با خودش: خر خر خر خر
بابا: ای بی تربیت این حرف بد رو از کجا یاد گرفتی؟
بچه: از اون (اشاره به یه بچه بزرگ تر اون دور دورا)
بابا: پسره گوساله نفهم. الاغ فک نمی کنه این حرفا رو نباید جلوی بچه بزنه.

Jul 9، 2009

ordinary



هیفده تیر برای لیندا یه روزیه مث همه روزای دیگه
هیفده تیر برای من روز قبل از هیژده تیره
لیندا در یک روزی مث همه روزای دیگه-گیرم کمی گرم تر- زنگ می زنه می گه بچه ها رو ببریم جیم بعد هم بریم شنا
من در یک روزی مث همه روزای دیگه به آپشن هام فکر می کنم: موندن تو خونه با دل پیچه و دل شوره و دل تنگی و پسرکی که نمی دونه چرا مامانش حوصله هیچی رو نداره و هر چی میاد جلوش قر میده و همه شیرین کاری هاش رو خرج می کنه فایده زیادی نداره یا رفتن قاطی یه مشت آدمی که نمی دونن هیفده تیر روزیه که با همه روزای دیگه فرق داره

جاده پر درخته پر مزرعه پر سبز پر اسب و گاو و گوسفند
وای میستیم قهوه می گیریم
وای میستیم که یک غازی با پنج تا جوجه اش از وسط اتوبان رد شن
وای میستیم بچه ها به اردک ها غذا بدن
وای می ستیم دست ایوی رو که اردک گاز گرفته بوس کنیم
هر جا وای میستیم من عذاب وجدان دارم
هر درختی که خوشگله من دل تنگ تر می شم
از بغل هر مزرعه ای رد می شیم من خون می بینم و دل های گیر افتاده وسط امید و نا امیدی
هر قلپ قهوه مزه دود و گاز می ده

ظهر هیفده تیر لیندا خوشحال و خندان می ره خونه شون
من دل پیچه ای من بی حوصله بچه رو می دم ببره
یک پرنده می خوره به شیشه ماشین پرت می شه نمی دونم کجا
چند تا پرش می ره زیر برف پاک کن

می رم مایو بخرم
هیفده تیر یا هیژده تیر دل پیچه و دل تنگی فرقی نداره
بدون مایو تو استخر راه نمی دن
مایوی سایز ده کوچیکه برام
مایوی سایز هفت بزرگه برام
عصبانیم
از دست تیر
از دست خرداد
از دست احمق هایی که این سایزها رو این جوری درست می کنن که آدم مجبور باشه سی بار هی بپوشه در آره
از دست کانادا که این قدر سبز و آروم و خوب و مودبه
از دست لیندا که نمی دونه هیفده تیر چیه حتی نمی دونه هیژده تیر چیه
از دست مامان که نمیاد اینجا
از دست استخر که چهارشنبه هیفده تیر بازه
از دست خونه کثیف
از دست بشقاب نشسته
از دست همسایه چینی که تو باغچه شون سبزی کاشته
از دست آمریکای شمالی زیادی مرتب
از دست خودم که اینجام
از دست عذاب وجدان
از دست تکیلای تموم شده
از دست پرنده مرده
از دست جیم مجانی مجهز واسه بچه ها
از دست هیفده تیر
از دست هیژده تیر
از دست دل پیچه
از دست دل آشوب
از دست دل پر ترس
از دست خواب پر کابوس
از دست دل تنگ
از دست دل تنگ
از دست دل تنگ
از دست دل تنگ


Jul 7، 2009




زن می گه رابطه ام با پارتنرم خیلی بد شده یعنی خیلی سرده می خوام بگم دیگه اصلا باهاش احساس نزدیکی ندارم احساس صمیمیت یعنی.
یکی از جواب های کلیشه ای همیشگی اینه که باید خیلی احساس تنهایی بکنی و این حتما رو روابط روزمره تون تاثیر می ذاره
زن گفت خیلی. خیلی. می دونی این قدر باهاش احساس غریبگی می کنم که وقتی می خوام بگوزم تو خونه یکهو فکر می کنم این غریبه کیه که می خوای جلوش بگوزی؟

فهمیدم داستان خیلی جدیه و حس غریبگی خیلی عمیق.



Jul 6، 2009

فارسی شکر است



مکان: یک کمی بالاتر از دریاچه
زمان: پریروز
من و پسرک و دخترک مو فرفری چشم گنده
پسرکی که خوابش میاد ولی مگه میشه خوابید با این همه بچه ای که دارن فوتبال بازی می کنند و این همه پرنده هایی که بالای سر آدم پرواز می کنند
با این همه نور و آفتاب و باد و دریاچه و آدم و بچه و هیاهوی خوشحال
سعی می کنم
پاستیل رشوه می دم بوس قصه آدم گلابی با بال های نقره ای قصه آقا خرگوشه
دخترک موفرفری چشم گنده پیشنهاد بهتری داره
می ره کلاس جودو و مربی شون هر وقت یک کاری رو درست انجام نمی دن بهشون بشین پاشو می ده و بعدش خیلی خسته می شن
دخترک فکر می کنه پسرک من هم باید خسته بشه تا بخوابه
می گه بهش بگو بپاش بشین بپاش بشین
و خودش می ایسته و می شینه
بپاش بشین
بپاش بشین

پسرک شروع می کنه به رقصیدن
مدل پاشیدنی و نشستنی




Jul 3، 2009

داستان این روزهای ما



الو مامان؟ مامااااان چرا گوشی رو بر نمی دارین؟
بر می داریم صدا نمیاد
من که بی کار نیستم دو ساعته دارم می گیرم
صدا نمی اومد مامان جون
خوبین همگی؟
آره تو خوبی؟ عشق من چطوره؟ (من تقزیبا یک سال و نیمه که به صورت دردناکی دیگه عشق مامانم نیستم)
خوبه. برادره کجاست؟
همین جا
(نفسی از روی آرامش- سناریوی هر روزه- خودخواهی هولناک بشر-خوب بودن برادرم مهم تر از همه چیز دیگه است- بوق بوق بوق)
این چیه؟
خط رو خطه. من قطع نمی کنم نمی شه دیگه گرفت
(یک ربع بعد همچنان بوق بوق- تلاش قابل تحسین یک ادم دیگه برای گرفتن یک شماره ای که تا چند زنگ می خوره قطع می شه)
الو؟
سلام مادر سلام عزیزم مردم تا گرفتمت
الو
الو
خط رو خط شده خانم
سلام مامان خوبی؟
فدات شم. تو خوبی. می میرم و زنده می شم هر بار که زنگ می خوره بر نمی داری.
الو خانم آقا خط رو خطه من و مامانم داریم حرف می زنیم
خانم تو رو خدا نمی شه گرفت بذارین ما حرف بزنیم راه دوره
ا خانم مال ما هم راه دوره
شما از کجا زنگ می زنین؟
از کانادا مامانم رو گرفتم
وای من هم از کانادا پسرم رو گرفتم پاشده تو این اوضاع رفته ایران
مامان غر نزن دوباره ها
مامان جان برو به کارات برس بعدا حرف می زنیم
خانم شما کجای کانادایی؟
انتاریو نزدیک تورنتو
من هم تورنتو هستم. خانم شما پاشین بیاین اینجا پیش دخترتون. به این پسر من هم بگین بیاد می خواد بره راهپیمایی هیژده تیر. می زنن می کشنش همین یه بچه رو دارم
آخی نازی. مامان کجایی؟ هستی؟
آره مامان جون. خانم نمی شه که هیچ کس نره. (من هیچ وقت نمی دونستم کپلکم این قدر روحیه انقلابی داره. در همه شلوغ پلوغی ها حضور فعال به هم می رسونه با یک کیف پر از آب و کمک های اولیه و خوراکی برای ملت)
وای خانم نگین شما نمی دونین داغ بچه چیه (از کجا می دونی آخه خانم جان؟ برادرکم سه ماهه فقط که رفته)
مامان جان من باید برم الله و اکبر بگم. کاری نداری؟
پسرم اوضاع چطوره؟ امروز چه خبر بوده؟
نه مامان جان. مواظب خودت باش عزیزم. فردا بهت زنگ می زنم.
خداحافظ خانم. خوشحال شدم از آشنایی تون.
مرسی. امیدوارم پسرتون صحیح و سالم برگرده (اینجایی ها می گن in one piece برگرده. من این رو نمی گم به خانومه ولی)
مرسی عزیزم.
مرسی.
مرسی.
خداحافظ کپل جان (پسره از اون ور خط غش غش به کپل جان گفتن من می خنده)
خداحافظ خانم
حداحافظ
خداحافظ پسرم تو هم به خاطر مامانت مواظب خودت باش
چشم خداحافظ
عشق من رو ببوس
چشم
خداحافظ
خداحافظ



Jun 30، 2009

cloud walking



بعضی روزا این جورین که انگار داری رو ابرا راه می ری
انگار ابرا میان تو کله ات
بعد کله ات پر مه می شه
انگار خودت نیستی و یکی دیگه اس به جای تو
صبح یکی از همون روزا ساعت ده خانوم ماریا آدم رو اپیلاسیون می کنه و بلند بلند حرف می زنه
این یارو دیوونه است؟ یعنی می خوام بدونم چیه جریان؟ یعنی یه مشت دانشجوی کمونیست ریختن تو خیابونا الکی داد و بیداد می کنن؟ چرا؟ دیدی رفته بود - آخ کجا بود؟- یادم نمیاد کجا- داشت حرف می زد همه هو کردنش؟ چند سالشه؟ زن داره؟ ااااا پس شما فرست لیدی دارین؟ پس چرا هیچ وقت باهاش تو مسافرتاش نیست؟ می خوای سرمایه گذاری کنی؟ فلوریدا خوبه الان. خونه رو به دریا هفتاد تا. ما داریم می خریم یکی. پسرت چطوره؟ من هم بچه می خوام. ولی باید پول درآرم. کارم چی می شه؟ این مردا هم که آدم نمی تونه روشون حساب کنه. داد داد. خانم ماریای اهل اروپای شرقی داد می زنه و حرف می زنه. منتظر جواب نیست. خوبه. من حال ندارم حرف بزنم. چون تو ابرام. خرت خرت. مو و پوست با هم کنده شدن. اه چه پوست نازکی داری. پوست نازک؟ همیشه فکر می کردم پوستم خیلی کلفته.نوچ نوچ.
دنی می خواد بره canadian tire نمی دونم چی چی بخره. نوچ نوچ می رم دنبالش. می ذارمش دم فروشگاه. وایمیستم کارش تموم شه. می ذارمش خونه. می کم شام بیاد پیش ما. شام چی درست کنم از این بالا تو ابرا؟
می رم حموم. می رم دنبال بچه. می ریم شهر بغلی بچه بره جیم مخصوص بچه ها ژیمناستیک بازی کنه. ترافیکه. بچه غر می زنه. از بالای ابرا می پیچم تو تیم هورتنز. برا خودم قهوه برا بچه بیسکویت می گیرم.
برمی گردیم. بچه رو می ذارم پیش لیندا. می رم سر کار. ابرا غلیظ شدن. سعید رو پلیس پاکستان شکنجه کرده. همه پیسه اش رو گرفته. پیسه می شه پول. از همه پاکستانی ها بدش میاد. تو خیابون که می بیندشون حالش بد می شه رعشه می گیره. سعید پاچه شلوارش رو می زنه بالا. یه استخون بدون گوشت بد رنگ کج و کوله اس. با هم تمرین نفس عمیق می کنیم. این بالا تو ابرا همه چی آرومه. پای سعید دوره. لرزش دستاش دوره. بی خوابی هاش دورن.
سعید می ره. من چایی می خورم. گلوسی میاد. گلوسی رو ماشین زده بهش. کمرش درد می کنه. می خواد راننده رو سو کنه. دکترش گفته بیخود می گه از قبل کمر درد داشته. می گم من چی کار باید بکنم حالا؟ می گه بنویس که من از لحاظ روحی آسیب دیدم. ابرا دارن تنگ می شن. می گم خب باید چند جلسه حرف بزنیم. می گه وکیل الان می خواد نامه ات رو. می گم شماره وکیل رو بده باهاش حرف بزنم. یه کم حرف می زنه می ره. لیزا می گه دروغ می گه نه؟ می گم کار من و تو نیست که بگیم راس می گه یا دروغ. هر کی کار خودش. می گه ولی ته دلت چی می گه؟ می گم ته دلم مهم نیست. کار من ربطی به ته دلم نداره. می گه چه سخته. می گم یاد می گیری.
تو ابرا هیچی سخت نیست. همه چی مثل فیلمه. آدم داره فیلم خودش رو و بقیه رو می بینه.
می رم دنبال پسرک. کلاس فوتبال داره. یه مشت بچه که دنبال هم می دن و جیغ و داد می کنن و همدیگه رو هل می دن و توپ های هم رو بر می دارن و گریه می کنن و به حرف مربی ها گوش نمی کنن و گاز می گیرن و به جای لگد زدن به توپ به کون هم لگد می زنن. مثل داستانای نیکولا کوچولو می مونه. باید بدوم دنبالش. از تو ابرا نمی شه. دیگه جاش نیست. حیفه بوی تن پسرکم. از این بالا خوب بوش نمیاد. می پرم پایین. می گم بدو بیا. با هم توپ های زرد کوچولو رو شوت می کنیم. بوی تن پسرک همین جا روی زمین بهترین بوی دنیاست.
واسه شام پیتزا سفارش می دم.